مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم و من دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
اگر از آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
حيف از آن صداقتي كه بود و نيست...
آن همه نجابتي كه بود و نيست...
اي همه محبتت براي من...
سايه ي حمايتي كه بود و نيست...
يك صداي خسته در گلوي ني...
ناله ي شكايتي كه بود و نيست...
آن همه دو بيتي آن هم غزل...
شرح بي نهايتي كه بود و نيست...
عشق گر چه گاه جلوه مي كند...
عاشقي حكايتي كه بود و نيست...
دستهايم تكيه گاهم بود و نيست...
عشق تو پشت و پناهم بود و نيست...
حيف! آن زمان كه عاشق شد دلم...
چيز سبزي در نگاهم بود و نيست...
عشق اين سرمايه ي بازار دل...
آتشي بر تن خسته ام بود و نيست...
ياد آن ايام مشتاقي بخير...
عاشقي تنها گناهم بود و نيست...
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
نقشی از پدر...
اول صورتت را نقش میکنم. صورتی محصور از رنج سال های سال خستگی و تلاش...
چشم هایت اقیانوس پر تلاطمی است...
لبخندت خنده ی امید...
رنگ چشمان تو انعکاسی از مهربانی و محبت است...
اکنون کنار نقاشی ام می ایستم و نگاهت میکنم...
پوستت چه روشن است مثل اینکه انعکاسی از محبت های صادقانه ی توست...
نقاشی ام را نیمه تمام می گذارم...
زیرا نمیدانم رنگ محبت چیست...
پدر مهربونم همیشه دوستت دارم
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
خدا نشونشو از کی بگیرم
دارم دق میکنم بذار بمیرم
آخه هنوز دلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه
چطور دلش اومد از پا بیفتم
بهش نازکتر از گلم نگفتم
باور ندارم منو تنها میذاره
دلم واسش شده اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست سرد روزگار
حالا فقط من موندمو یه چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر
ای دل صبور و بی کس من
اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
دوباره می نویسم تا بدانی بی تو تنها شدم...
می نویسم از تو که چه تنهایم گذاشتی...
می نویسم تا بدانی از تو رنجیدم...
می نویسم تا بدانی دوستت داشتم...
می نویسم چون هنوز زنده ام...
می نویسم چون میدانم بی تو هرگز نمیتوانم...
می نویسم تا روزی بخوانی...
می نویسم تا یادم بماند متنفر باشم...
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
